چند روزی هست که بد جوری دلتنگ میشم. با یکی از دوستان تلفنی صحبت میکردم. حرف زدن با ایشان لذتی مخصوص به خود دارد. اما بخاطر مسائلی نمیتونم خیلی با ایشون صحبت کنم.
سوالات زیادی داشتم که دوست داشتم از ایشون بپرسم. اما نشد. گاهی هم در صحبت ها اون حس صداقت رو کم لمس میکنم.
بعضی ها هستند که برای اینکه کمتر به خودشون درد سر بدهند و زودتر خودشون رو راحت کنند خیلی راحت دروغ میگن. در حالی که طرف مقابل میفهمه که این حرف دروغه و تازه بیشتر گیر میده که باید راستشو بگی. ای کاش به ارزش راستگویی پی میبردیم.
کم کم نبودن بچه به من فشار میاره. کم کم حس افسردگی بهم دست میده. دوستان هم سن و سال من بچه هاشون الان کلاس چهارم پنج ابتدایی هستند و دومی و سومی هم دارند. حتی بعضی ها چهارمی شون هم تو بغلشون هست. اونوقت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.
به خودم گفتم دیگه خداییش هم بخوای حساب کنید حفظ جان واجبه و بیشتر از این نمیتونی تحمل کنی.
پ ن : خدا بیامرزه اقای هاشمی رو . هر چند نظراتی داشت که من اصلا با اون نظرات موافق نبودم . نه اینکه فقط من موافق نباشم خیلی های دیگه هم موافق نبودند. حتی رهبری هم فرمودند که برخی نظرات ایشان با من متفاوت بوده. اما تعجب میکنم که برخی اقایان که این روزها در صدا و سیما میخواهند درباره ایشان صحبت کنند فورا سراغ تخریب منتقدین ایشان میروند . بگذریم که فعلا سکوت بهتر هست تا بعد. لطفا فعلا در این زمینه با من بحث نکنید.
پ ن :

برچسب:
نویسنده: پرهام صادقی