قبل از اذان کلاس داشتیم. یکی دو تا از بچه ها یه ربع قبل از اذان ظهر گفتند ما بریم خونه و بیایم.
اما بر نگشتن. موقع نماز با خودم گفتم : دیدی این نسناسها چطور از نماز فرار میکنند؟
بعد هم اسم خودشون رو میزارن فعال مسجدی !
نماز تمام شد و با چند تا از بچه ها صحبت میکردیم و کم کم میخواستیم بریم خونه .
هوا گرم بود. فکر کن با قبلاو عبا و عمامه تو یه جای دور بدون امکانات کافی .
خلاصه اینکه از دور دیدم اون دوتا بچه با موتور یه بقچه بزرگ دوان دوان دارن میان مسجد.
تعجب کردم. گفتم چه خبره که اینا تا الان مسجد نبودن و الان بااین همه بقچه و بار وبندیل اومدن مسحد.
خلاصه بدو بدو اومدن تو مسجد و بلند صدا زدن حاج اقا تشریف بیارین.
بچه ها بیاین.
خلاصه بچه ها جمع شدن. منم رفتم ببینم اینا میخان چکار کنن ؟ دست کردن تو بقچه و چند تا کاسه و قابلمه در اوردن .
بله بله بله .... نهار رو خودشون خونه پخته بودن و برای سورپرایز حاج اقا و دوستان ، نهار رو اوردن مسجد دور هم بخوریم. علت اینکه قبل از اذان هم رفتن بیرون برای همین بود. حالا نهارشون چی بود ؟ اهاااااان. یه چیزی که اختراع خودشون بود.
یتیمچه که با ذرت درست شده بود.
من اول فکر کردم لپه و نخود هست اما وقتی خوردم دیدم ای بابا اینا که ذرت هست. همراه کدو . با نون خونگی . چقدر هم خوشمزه بود. عالی.
پ ن : من عمرم رو با بچه ها گذروندم. چقدر بچه هارو که تربیت کردم و قران یادشون دادم. اما خیلی دوست داشتم بچه میداشتم. حتی حاضرم حضانت یکی رو قبول کنم . اما به شرطی که دختر باشه و بشه مشکل محرمیتش رو حل کرد.
پ ن : مادر تحریمها هم امضا شد. اب و صابون بیارید دست روی اقای امیدی رو بشورید. چند سال منتقدین رو هوو کردین؟ ( جمله اب و صابون اقای امیدی رو که یادتون هست ؟ + و + / قشنگ ترش تو کانال هست)
پ ن : مادر یکی از خوانندگان وبلاگ کسالتی دارند. ان شا الله همه عزیزان یه حمد شفا و یه صلوات برای سلامتیشون ...
برچسب:
نویسنده: پرهام صادقی