غروب افتاب بود. شاید کمتر از نیم ساعت مانده به اذان مغرب...
اقایی زنگ زد که فلانی دیدم اینجا تنهایی و میزبان شما هم رفته سفر...
امشب شام خدمتتون باشیم توی باغمون...
خوشحال شدم.
بعداز مسجد و سخنرانی رفتم توی باغ ...
البته باغ سنتی و کوچیکی بود و همه جا هم تاریک اما همین که بالاخره یه جای جدید و یه تنوع تازه بعد از ماهها برام پیش امده بود کلی خوشحالم کرد.
کمی توی باغ قدم زدم ، چرخیدم و با نور موبایل که روی درختا مینداختم از طبیعت لذت میبردم.
باغ خار و خاشاک زیادی داشت و لباس و پاها رو اذیت میکرد. اما من بیشتر دوست داشتم لذت ببرم و خوش باشم.
نیم ساعتی چرخیدم و اخر که اومدم زیر نور چراغی که وسط باغ روشن کرده بودند نشستم و با صاحب باغ کمی کپ زدم. صاحب باغ هم ادم جا افتاده ای بود و کلی تعریف و خاطره داشت و شروع کرد به تعریف کردن. تعریفهایی که صد تا یکی من ازش سر در نمیاوردم.
تازه فهمیدم ای بابا این صاحب باغ خودش از من تنها تره و اینطور نیست که دلش برا من سوخته باشه ، خودش تنها بوده و دوست داشته یکی بشینه پیشش و اون براش تعریف کنه.
خلاصه اینکه ما گوشمون رو تقدیم این اقا کردیم بلکه ایشون حرفای دلشو بزنه و تخلیه بشه.
نمیدونم اخر شب هم تخلیه شد یا نه چون حتی لحظه اخر هم که از باغ داشتم میومدم بیرون تا دم در هم داشت برام حرف میزد... .
پ ن : جایی که بچه نباشه مزه نمیده. حتی اگر بچه خودت نباشه. اما اگر بچه باشه مخصوصا بچه خودت یه مزه ی دیگه داره ... .
یه اتفاق دیگه هم برام افتاد که در پست بعد میگم.
برچسب:
نویسنده: پرهام صادقی