ماه رمضان هست و حکایت به هم ریختن خواب ملت.
تبلیغ مثل همیشه شیرین هست و دلپذیر.
خانمی که تو ترمینال دیدم ، حالش بد بود و کسی هم توجهی بهش نداشت. رفتم جلو گفتم خانم چی شده ؟ سرشو که بالا کرد دیدم داره اشک میریزه. مردم که دیدن من دارم باهاش حرف میزنم کم کم جمع شدن ، خانوم وقت امپولش گذشته بود و حالش داشت به هم میخورد هم ترسیده بود و هم ... .
پرسیدم خانم امپولتو همراهت داری ؟ گفت اره.
به اون چند نفری اونجا بودن گفتم از شما خانوما کسی امپول زدن بلده ؟ یه دختر ریزه میزه بود گفت من پرستارم. خلاصه بردنش تو نماز خونه و کاری به باید باهاش میکردن کردن .
پ ن : زنهای روستایی وقتی میان شهر کمی هول میکنن.
برچسب:
نویسنده: پرهام صادقی